یک نفر....
يك نفر هست كه از پنجرهها نرم و آهسته مرا ميخواند گرمي لهجه باراني او تا ابد توي دلم ميماند يك نفر هست كه در پرده شب طرح لبخند سپيدش پيداست مثل لحظات خوش كودكيام پر ز عطر نفس شببوهاست يك نفر هست كه چون چلچلهها روز و شب شيفته پرواز است توي چشمش چمني از احساس توي دستش سبد آواز است يك نفر هست كه يادش هر روز چون گلي توي دلم ميرويد آسمان، باد، كبوتر، باران قصهاش را به زمين ميگويد يك نفر هست كه از راه دراز باز پيوسته مرا ميخواند
..................................................
تنهایم تنهای تنها.
در سرزمینی نا آشنا میان حقایقی که از آن
که از آن گر یزانم.
با گام های سست که حتی طاقت کشیدن این جان
بدون روح را هم ندارد.
این جسم مرده که محکوم به ماندن و زیستن در
این دنیای توست.
آخرین گامهایم هدیه به تو که در پشت رنگین
کمان آرزوهایم پنهان شده ای.

